تبليغاتX
دستم از دست تو دور
این شروع ماجرا ست
 

پارسال در همچين روزي وقتي تو همين ساعت ها رسيدم خونه دخترم كه سه سالش بود دويد جلوي در و يه شاخه گل كه از باغچه حياط چيده بود به من داد و گفت: " روزت مبارك ماماني" .

حالا ديگه نه اون و نه هيچ كس ديگه روز مادر رو به من تبريك نمي گه و من دلم مي خواد يه بار ديگه پشت دستاي كوچيكش رو ببوسم و بگم : " دوست دارم اسكمپ!!! " و اون بلند ، بلند بخنده.

اما ...

دلم برات تنگ شده دختر عزيزم.

 

مزرعه حيوانات

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:34 توسط مامان جوجو |

دومين روز تولدت اومدن و بهت واكسن زدن. بعد خانوم دكتر من اومد و گفت تا ظهر مرخصم اما تا تو رو ديد كه زرد شده بودي گفت بايد بره اتاق ويژه... خيلي نگرانت شده بودم اصلا دوست نداشتم بري اونجا. تا ظهر من رفتم خونه اما تو موندي آخه من درد زيادي داشتم و نمي تونستم همراهت بمونم.

دو روز گذشت و مثل اينكه دكترا نمي تونستن بيلروبينت رو پائين بيارن از طرفي قند خونت هم اومده بود پائين. خاله هات به من نمي گفتن كه ناراحت نشم اما لابه لاي حرفاشون فهميدم و گفتم بايد برم ببينمش. به ديدنت كه اومدم و ديدم با چشم و دستاي بسته تو دستگاهي از خودم بدم اومد. دلم كباب شد واست. طاقت نداشتم و زدم زير گريه. همه به من خنديدن و بالاخره فرداش مرخص شدي و اومدي خونه.

همه براي ديدنت اومده بودن از دائي ها تا خاله ها... برات جشن گرفتن. آخه تولد خاله زهره هم بود.  همونجا اعلام كرديم كه اسمت نيايشه  و همه گفتن اسم خيلي زيبائيه. اما تو گشنه بودي و يه ريز گريه مي كردي. من شيرم خيلي كم بود و تو هم تو مكيدن تنبل بودي. البته ناوارد بودن من جاي خودش.

به هر حال بعد از ساعت ها تو خوابيدي و مهمون ها هم كم كم رفتن. اما شبا تو اصلا بيدار نمي شدي شير بخوري  و من هي غصه مي خوردم كه گشنه موندي و داري اذيت ميشي. وقتي هم كه بيدارت مي كردم  و كمي شير مي خوردي دل درد مي گرفتي و گريه مي كردي و من هم باهات گريه مي كردم.

روزاي اول خيلي بد بود. چون من هيچي بلد نبودم و تو هم بچه ي خواب آلوئي بودي. اصلا حال شير خوردن نداشتي و من هي گريه مي كردم  و برات غصه مي خوردم.

خيلي بده كه آدم ناشي باشه . هميشه به خودم مي گفتم اگه مامان بزرگ ( مادرم ) بود من هيچ غصه اي نداشتم و خيالم از همه چي راحت مي شد.

دكتر مي گفت بايد از خواب بيدارت كنم و بهت شير بدم اما تو عاشق خوابيدن بودي و كمتر به خوردن اهميت مي دادي. من نمي دونستم چه كار كنم ... گيج بودم ... گيج گيج!

 

تا اولين باري كه برديمت حموم...( تا پست بعد)

 

 

دلم خیلی واست تنگ شده... انگار دیگه طاقت ندیدن اون چشمای خوشگلت رو ندارم

می بوسمت جوجوی مامان

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:28 توسط مامان جوجو |

25 اسفند 82 بود . شام خونه دائي كوچيكت دعوت بوديم. قرار شد خاله ساعت 8 بياد دنبالمون كه با هم بريم اونجا. آخه من استراحت بودم به خاطر تو و بايد با يه ماشين شخصي آروم و با احتياط ( حمل مي شدم !!!!)

به هر حال قبلش جواب آخرين سونوگرافي اي كه تولدت رو 20 فروردين پيش بيني كرده بود برداشتم و رفتم پيش خانوم دكتر. خانوم دكتر با كمي بررسي وضعيت فورا خواست كه برم بيمارستان و خودم رو براي جراحي آماده كنم. شوكه شده بودم ... «هنوز 1 ماهه ديگه مونده دكتر!!!؟» و دكتر تاكيد كرد كه اگر نگهت دارم ممكنه آسيب ببيني. در هر حال رفتم خونه و براي تو و خودم لباس و وسايل لازم  برداشتم و با بابات راهي شديم بيمارستان و براي خاله ات هم پيغام گذاشتم.

تمام مدت نگران تو بودم اينكه يك ماه زود رسيدنت نكنه خطري برات داشته باشه... نكنه نارس باشي و بخواي تو دستگاه بموني و هزار سوال ديگه كه بر دل شوره هام اضافه مي كرد. اصلا از جراحي نمي ترسيدم فقط و فقط سلامت تو برام مهم بود.

به هر حال  طرفای ساعت ۸ شب بردنم تو اتاق عمل و بيهوشي و .... من كه ديگه چيزي نفهميدم.

وقتي چشام رو باز كردم تو بخش بودم و شديدا خواب آلود . اونقدر به خودم زور زدم كه بگم: « بچه ؟» وبعد با چشمهاي تار از خواب آلودگي و بي عينكي يه دختر كوچولوي مو مشكي ديدم كه موهاش تا پشت گردنش ريخته بود توپول و خوشگل. «واي چقدر شبيه خودمه! » باورم نمي شد ... تمام طول بارداري فكر مي كردم نكنه نتونم دوستش داشته باشم ولي حالا مي ديدم...

خيلي عزيز بودي گلم. دادنت بغلم . آخه بايد شير مي خوردي و من با مشقت تمام بهت شير دادم. بعد دردم شروع شد و ديگه مسكن باعث شد بخوابم. شب خاله و زن دائي نوبت به نوبت موندن پيشمون و تو هي پشت هم شير مي خواستي و اون شب خيلي گريه كردي.

توي همه ي بچه هاي اون شب تو فقط دختر بودي و از همه اشون خوشگل تر . ضمنا وزنت هم از همه بيشتر بود. 3 كيلو 750 گرم. هر كي ميديدت عاشقت مي شد. پرستار مي گفت: « اين دختر خانوم دماغش رو كجا عمل كرده ؟ » آخه خيلي كوچولو و ناز بود. به اون صورت گرد و خوشگلت مياومد.

به هر حال اون شب گذشت. تا فردا كه تو پست بعدي بخونش.

 

خودت رو ببين - 1

 

خودت رو ببين - 2

 

  مراقب خودت باش گلم. هميشه دلم پيشته.  

 

بووووووس.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:31 توسط مامان جوجو |

 

سلام

عيدت مبارك دختر گلم.

اينم ماهي قرمز كوچواو و معروف براي عيد ۸۷:

 

نمو

 

اميدوارم امسال برات پر از لحظه هاي شاد و خوب باشه.

اونقدر خوب كه دلم برات شور نزنه.

اونقدر خوب كه چشاي قشنگت كه دلم براي ديدنشون پر مي كشه

خيس نشن و پر از شكوفه هاي خنده باشن.

هر ثانيه به يادتم گلم.

به ياد همه ي اون حرف هاي قشنگي كه مي زدي. به ياد همه شيرين زبوني هات .

من چطور تصور كنم دخترم حالا ديگه بزرگ شده ، يه خانوم مودب و دوست داشتني؟

دوست دارم عزيز دلم. هر جا باشم و باشي پاره تنم اي. بووووووووس.

دعام هميشه بدرقه ي توئه.

 

اينا رو كه مي شناسي؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 3:58 توسط مامان جوجو |

 

۴ سال گذشت از اولین باری که صورتت رو دیدم و هنوز گریه ها و خنده هائی که با لحظه لحظه های تو

داشتم یادم نرفته... می خوام بدونی هیچ چیز نمی تونه دلیل این باشه که من دوستت نداشتم.

برای من همیشه شادیت مهم بوده حتی اگه لازم باشه با دلتنگیت می میرم.

همیشه دعاگوی سلامتی و خوشی و خوشبختیت هستم.

می بوسمت.

happy birthday to you

 

مراقب خودت باش دختر گلم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 2:23 توسط مامان جوجو